یادِ دوست

عینک مخصوص

کاریکلماتور

برایم بهار بفرستید

سرچشمۀ نور و روشنی

آفریدگار مهربان
مبدأ و سر چشمۀ نور و روشنی است
اگر دریچه ای به سوی آن بگشاییم
غرق در سپیدی و روشنی انوار و الطاف الهی خواهیم شد .
علیرضا چخماقی

بانگِ جَرَس

گام به گام نفس نفس ، می رهیم ازین قفس

تا شود پیمانه پر ، تا اجل گوید که بس

این جهان زتدانِ ما ، بندِ آن حرص و هوس

می کند ما را رها ، عاقبت بانگِ جَرَس

علیرضا چخماقی

سابقۀ دیرینه اسراییل در کودک کشی

اسرائیل : خاری در پای صلح جهانی

سابقۀ جنگ افروزی و کودک کشی اسرائیل فقط محدود به سال های اخیر نیست

و حتی به خیلی پیش تر از خرداد 1350 ( زمان درج این طرح در روزنامۀ توفیق )

یعنی 1327 شمسی ( May 14, 1948 ) می رسد ...
علیرضا چخماقی

بند گناه

پیام پاییز  

پیام پاییز

اینک خزان و آن حسّ نابش

سیمای آرام ، شور نهانش

غم های پنهان ، رنگ های شادش

برگ های رقصان ، در چنگ بادش

*

فصل پاییز است ، میلش به سرما

امّا ز مهرش ،گرم است دل ها

آبان و آذر ، در پی مهرند

تا نور آن را ، تابند به جان ها

*

اینک خزان و فصل دیگر است

مقصود پاییز ، وصل دیگر است

پاییز پیام و هم پیامبر است

پاییز بهار را ، مقصد و در است .

علیرضا چخماقی

یک سال گذشت ...

یک سال گذشت

در شامگاه روز شنبه هفتم مهرماه هزار و چهارصد و سه در چند کلمه نوشتم :

سید حسن نصرالله ، پرچمدار مقاومت

شرح بیشتر در اولین فرصت


امّا اندوه فراق بزرگمردی چون سید حسن نصرالله آن قدر بزرگ بود و هست که

قلم یارای نوشتن نداشت و هنوز هم ندارد و آن اوّلین فرصت وعده داده شده را

همواره پس می زد تا بلکه توان نوشتن بیابد ...

توانی که هنوز هم وجود ندارد و شاید هم هرگز

( آن چنان که بتواند ادای دینی باشد در برابر مقام آن شهید بزرگ ) حاصل نشود

در هر حال جمع سیه دلان پلید و پلشت به گمان خود ، ستاره ای درخشان را

از آسمانِ علم و ایمان ، عدالت و انصاف ، فتوت و جوانمردی به زیر کشیدند

تا به پندارِ خودشان ، از دنیای کثیفی که ساخته اند بیشتر کام بگیرند و اصلا مگر

ماندن و نفس کشیدن در دنیای آلوده و متعفنی که امثال ترامپ و نتانیاهو در آن

حضور دارند ، جای خوبی است که ترک آن اندوه و حسرتی بیافریند ؟!...

اندوه و حسرتی اگر هست برای ما بال و پرشکستگانی است که از پرواز باز مانده ایم

ودر گردابی که در حال بلعیدن ماست ، فرو می رویم و فراموش می شویم

ادامه دارد ...

درس خزان

درس خزان
خزان آمد که باغ ، فصلی دگر را
بیاغازد و هم ، رنگی دگر را
خزان آمد که آرد یادمان او
بهاران را چه شد ، سرسبزی اش کو ؟
و هم گوید سخن ، از عهد دیرین
که عمر خواهد گذشت ، در تلخ و شیرین
خزان آمد که گل ، مغرور نگردد
ز رنگ و بوی خود ، مسرور نگردد
بداند هر بهار ، دارد زمستان
که سرمایش برد ، مستی ز مستان
خزان آمد بیاموزد به ما درس
که از مردن ، نباید وحشت و ترس
خزان آمد بخواند یک جهان راز
به گوش هر که دارد شوق پرواز
علیرضا چخماقی